حكيم ابوالقاسم فردوسى

745

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

همى گفت زارا دو گرد جوان * كه جانتان شد از كالبد با توان چنين گفت پس با پشوتن كه خيز * برين كشتگان آب چندين مريز كه سودى نبينم ز خون ريختن * نشايد بمرگ اندر آويختن همه مرگ را ايم برنا و پير * برفتن خرد بادمان دستگير بتابوت زرّين و در مهد ساج * فرستادشان زى خداوند تاج پيامى فرستاد نزد پدر * كه آن شاخ راى تو آمد ببر تو كشتى به آب اندر انداختى * ز رستم همى چاكرى ساختى چو تابوت نوش آذر و مهر نوش * ببينى تو در آز چندين مكوش بچرم اندر است گاو اسفنديار * ندانم چه راند به دو روزگار نشست از بر تخت با سوك و درد * سخنهاى رستم همه ياد كرد چنين گفت پس با پشوتن كه شير * بپيچد ز چنگال مرد دلير برستم نگه كردم امروز من * بران برز بالاى آن پيل تن ستايش گرفتم بيزدان پاك * كزويست امّيد و زو بيم و باك كه پروردگار آن چنان آفريد * بران آفرين كو جهان آفريد چنين كارها رفت بر دست او * كه درياى چين بود تا شست او همى بر كشيدى ز دريا نهنگ * بدم در كشيدى ز هامون پلنگ بران سان بخستم تنش را بتير * كه از خون او خاك شد آبگير ز بالا پياده به پيمان برفت * سوى رود با گبر و شمشير تفت بر آمد چنان خسته زان آبگير * سراسر تنش پر ز پيكان تير بر آنم كه چون او بايوان رسد * روانش ز ايوان بكيوان رسد [ سگالش رستم با خويشان ] و زان روى رستم بايوان رسيد * مر او را بران گونه دستان بديد زواره فرامرز گريان شدند * ازان خستگيهاش بريان شدند ز سر بر همى كند رودابه موى * بر آواز ايشان همى خست روى زواره به زودى گشادش ميان * ازو بر كشيدند ببر بيان هرانكس كه دانا بد از كشورش * نشستند يك سر همه بر درش بفرمود تا رخش را پيش اوى * ببردند و هر كس كه بد چاره جوى گرانمايه دستان همى كند موى * بران خستگيها بماليد روى همى گفت من زنده با پير سر * بديدم بدين سان گرامى پسر به دو گفت رستم كزين غم چه سود * كه اين ز آسمان بودنى كار بود به پيش است كارى كه دشوارتر * وزو جان من پر ز تيمارتر كه هر چند من بيش پوزش كنم * كه اين شير دل را فروزش كنم نجويد همى جز همه ناخوشى * بگفتار و كردار و گردنكشى رسيدم ز هر سو بگرد جهان * خبر يافتم ز آشكار و نهان گرفتم كمربند ديو سپيد * زدم بر زمين همچو يك شاخ بيد نتابم همى سر ز اسفنديار * ازان زور و آن بخشش كارزار خدنگم ز سندان گذر يافتى * زبون داشتى گر سپر يافتى